دارد متاع عفت از چار سو خریدار
بازار خودفروشی این چار سو ندارد
صائب تبریزی
گوهر حجاب
دوش دیدم خود حکیمی تیز هوش
گفتمش گو حکمتی ای باده نوش
گفت با من پیر دانا از صفا
هر چه خواهی گویمت زین مدعا
گفتمش بر گو تو احوال زنان
تازحکمت گردد این معنا عیان
گفت آنان بر دو وجهند ای سئول
گویمت گر این سخن آری قبول
عده ای تسلیم حق چون بندگان
عده ای هم بنده ابلیسیان
کن رها ابلیسیان را زین مجال
بشنو از آن عابدان تو شرح حال
عبد حقند آن گروه در سیر حق
طالب وصلند و مشتاق فلق
در سلیمی و طهارت چون ملک
در عروج از خاک تا اوج فلک
حق پرست و در شریعت دین مدار
میگسار باده اوصاف یار
پاک همچون شبنم و چون گل لطیف
همچو گل اندر حجاب خود عفیف
دائما پوشیده چون در در صدف
زین نجابت غرق دریای شعف
همچو گوهر در حجاب از چشم دون
در امان از رهزن و قوم زبون
چون ملک پنهان ز اعیان و نظر
همچو سروی در حجاب از پا و سر
آنکه دین دارد کجا عریان شود
کی بساط محفل دیوان شود
آنکه دارد علم و حلم و عقل و دین
کی شود با خود نمایی ها قرین
کی برافشاند دو زلف و موی خویش
آنکه دارد رونق از آئین و کیش
کی تن زیبا نماید آشکار
آنکه دارد عقل زیبا در کنار
آنکه در اندیشه دارد صد سخن
کی برون سازد ز جامه جسم و تن
آنکه در جان دارد از خود صد هنر
کی ز زلف و جامه گردد مفتخر
کی شود در کوچه و بازار و شهر
چشم ناپاکان از این زن بهره ور
آنکه دارد روح زیبا چون حریر
کی شود در دام ابلیسان اسیر
زن چو از عرفان و معنا پر شود
در صدف پوشیده همچون در شود
آنکه باشد از حقارت بهره ور
می کند زین عقده عریان پا و سر
آنکه در خود عز سلطانی برد
کی نشاط زخم چشمان می خرد
ای زن اندر بزم سلطان شو انیس
تا طلا گردی ز اکسیر نفیس
چادر زن کیمیای غیرت
چادر زن تاج سلطانی بود
حافظش از شر شیطانی بود
چادر زن برهوس غالب شود
عزت زن را زحق طالب شود
چادر زن کیمیای غیرت است
چون نشان غیرت ملیت است
از برون شرح درونی می دهد
خشم دشمن را فزونی می دهد
صرفه دارد بهر زن در اقتصاد
صرفه اش باشد عیان از صد جهات
بر سر زن هست مانند سپر
حافظ زن هست هنگام خطر
غنچه ای تا هست پنهان در حجاب
می کند از او خزان هم اجتناب
تا نقابش باز از سر می شود
با نسیمی زود پرپر می شود
حفظ چادر هست شرین تر زجان
بهر ایرانی زعهد باستان
حفظ چادر بهر زنها جوشن است
تیرجانسوزی به چشم دشمن است
حبل عصمت را بود چادر کره
پوشش اندامن را باشد زره
حفظ چادر مایه وارستگی است
جسم زن را حافظ برجستگی است
زن بود گل، چادرش خار بدان
حافظش باشد زچشم این و آن
هرچه زن را برتری باشد حجاب
حرکتش دارند برتر شیح و شاب
حفظ استقلال زن در چادر است
کوکب اقبال زن در چادر است
خصم پندارد که با فرهنگ خویش
می کند تحمیل بر زن ننگ خویش
غافل از آنکه زنان ما گلند
بر مقام حفظ عصمت سنبلند
چادر سرمایه زن
در کلاس حفظ تقوا و شرف
دختران درند و چادر چون صدف
بهترین سرمایه زن چادر است
زانکه زن را زینت زن، چادر است
حفظ چادر، حفظ دین و مذهب است
شیوه زهرا و درس زینب است
حفظ چادر نص قرآن مجید
قفل جنت را بود تنها کلید
حفظ چادر سد فحشا می شود
روسفیدی نزد زهرا می شود
حجاب و آرامش
خواهرم انسانیت اینگونه نیست
شخصیت هم زیباییه در گونه نیست
خواهرم این بد حجابی خاری است
شخصیت هم نیست این بیماری است
خواهرم این بد حجابی ترکش است
با حجاب دیده در آرامش است
خواهرم این عشوه و ناز و ریا
ای دریغ از عفت و یک جو حیا
ناز و عشوه جلوه ای حیوانی است
قلب مولا خون از این نادانی است
قلب مولا دردناک گردیده است
بد حجابی ریشه کن گردیده است؟
از شهیدان یادی آیا مانده است
یا که عکس و چفیه بر جا مانده است
در مخزن شرف، گهری جز حجاب نیست
شمشیر دیده را سپری جز حجاب نیست
ای ملتی که یک سره در خواب غفلتید
در کاستن ز فرّ نیاکان شتاب چیست؟
گوهر عفت
ای شنیدم که شبی بر سر مد
دختری با پدرش بود به جنگ
پدر از روی نصیحت می گفت
که مکن پیروی از راه فرنگ
مرو از خانه برون بی چادر
بر تن خویش مکن دامن تنگ
ای بسا گرگ که در جامه میش
بهر صید تو نوازد آهنگ
نکنند این دغلان از دغلی
بهر اغفال تو یک لحظه درنگ
دختر از روی تعرض گفتش
آنچه تو گویی بود جمله جفنگ
با خاموش دگر یاوه مگو
که تو پیری و بری از فرهنگ
مدتی شد سپری زن جریان
تا که یک شب پسری گوش به زنگ
با سخن های زیبنده عشق
با بیانات دل انگیز و قشنگ
همچو آهو به سخن رامش کرد
از ره حیله چو روباه زرنگ
گوهر عفت او را زد و برد
کرد دامان وی آلوده به ننگ
همچنانی که به خود می بالید
زیرلب زمزمه کرد این آهنگ
صید با پای خود افتاد به دام
مرغ با میل خود افتاد به چنگ
حفظ چادر
رخت زیبای آسمانی را
خواهرم با غرور بر سر کن
نه خجالت بکش نه غمگین باش
چادرت ارزش است باور کن
بوی زهرا و مریم و هاجر
از پرِ چادرت سرازیر است
بشکند آن قلم که بنویسد
دِمُدِه گشت و دست و پا گیر است
توی بال فرشته ها انگار
حفظ وقت عبور می آیی
کوری چشم های بی عفت
مثل یک کوه نور می آیی
حفظ و پوشیده در صدف انگار
ارزش و شان خویش میدانی
با وقاری و مثل یک خورشید
پشتِ یک ابرِ تیره میمانی
خسته ای از تمام مردم شهر
از چه رو این قدر تو غم داری؟
نکند فکر این کنی شاید
چیزی از دیگران تو کم داری؟!
قدمت روی شهپر جبریل
هر زمانی که راه می آیی
در شب چادرت تو می تابی
مثل یک قرص ماه می آیی
سمت جریان آب ها رفتن
هنر هر شناگری باشد
تو، ولی باز استقامت کن
پیشِ رو جای بهتری باشد
پر بکش سمت اوج می دانم
که خدا با تو است در همه جا
پر بزن چادرت تو را بال است
و بدان می برد تو را بالا
در زمانی که شان و ارزش جز
به دماغ و لباس و ماشین نیست
توی چادر بمان و ثابت کن
ارزش واقعی زن این نیست
خانه تن
خواهرم! خانه ی تن، منزلتش افزون است
آنکه تن داد به شیطان، به خدا خیر ندید
این همه جُرم و جنایت، همه از شهوتِ ماست
همه از معصیتِ ماست که حق نیست پدید
حسرتا آنکه دمادم، رهِ ابلیس سپرد
حسرتا آنکه دَمی حرفِ خدا را نشنید
حسرتا آنکه دَمِ مرگ، نگاهش جویان
تا چه کَس بر سر و مویش کفنِ سرد کشید
حجاب نه، حریری از بهشت است، آری
آیینه نور و سوره بیداری
فصلی ز فروغ آفتاب زهراست
این چادر روشنی که بر سر داری
رخ بپوشان
دخترا! می کنم از مغلطه کاران خبرت
که مبادا ببرند از ره عفت به درت
تا خبر دار شوی یا به قلم یا تبلیغ
برده چادر ز تو، بنهند کلاهی به سرت
ای شکر خنده بر آن تنگِ شکر، روی بپوش
تا که موران ننمایند طمع بر شکرت
آخر از جنس لطیفی تو، نظرهاست کثیف
رخ بپوشان و بران بد نظران از نظرت
هست کالای تو عصمت، به خیابان چه روی
با خبر باش که درد است روان بر اثرت
سوره نور بخوان آیه سی یک و بگیر
ز «خمرهن»، نقابی به رخ، چون قمرت
زیور و زینت خود جز به محارم منمای
تا که بیگانه ندزدد ز توی کتا گهرت
حجاب تو، جهاد اکبر است
نصیحت گوش دار ای زن اگر دارای دانائی
بنای وهم بر هم زن اگر جویای فتوائی
چو غنچه رو بپوش از چشم طماع هوس رانان
وگرنه جز صباحی چند نباشی در فرح زائی
تا که مهتاب زیبا رخ نپوشد پرده شب را
کجا در صبح پیروزی ببیند روز پیدائی
برون از کیسه، چون در شد کمینش دزد چادر زد
خیال شوم دارد او از این توصیف زیبائی
فنای ماهی زیبا همان آزادی از دریاست
برون از خیمه عفت تو در زندان کبرائی
ز هر کنجی نواهائی ز هر فکری سخن هائی
اگر بیراهه رفتی تو گرفتار شرر هائی
چو از دروازه عصمت برون رفتی خطا کردی
صباحی حور و شیدائی سپس مبغوض و تنهائی
چراغ روز فردایت حجاب خوب امروزست
نهایت چادر شب را سحرگاهی است مینائی
لباس عصمت و تقواست نشان حکم کرمنا
میفکن سایه طوبی اگر هشدار و بینائی
تو رمز خلقتی ای زن تو محبوب خداوندی
دل مردان حریم اوست رها کن این خودآرائی
بدان بی پرده می گویم اگر گوشت خریدار است
مرو از چادر عصمت اگر در راه زهرائی
چادرت ای ماه من! آغاز صبحی دیگر است
ابروانت زیر ابر روسری زیباتر است
سخت گیری نیست چادر! ابتدای راحتی ست
دخترم! این بهترین ارثیّه ی یک مادر است
مادر ما حضرت زهراست! باور کردنی ست
مادری که از همه زن های این عالم، سَر است
کودکی را زینبی باش آخرش با فاطمه س!
از همین حالا حجاب تو، جهاد اکبر است
چادرت دارد زمین را آب و جارو میکند!
میهمانت آمد از راه آسمان، پشت در است!
نشان عفت و ایمان
چادر نشان عفت و ایمان دختر است
این ارثی از نجابت زهرای اطهر است
عفت نظیر بوی خوشی جان جلا دهد
ایران ما از این گل زیبا معطر است
چادر برای زن به جهان تاج بندگی است
این تازه همچنان صدف از بهر گوهر است
زن بوده گوهری که نظیرش به دیده نیست
بر او اگر جواهر عفت منور است
شیطان همیشه بهر بشر فتنه می کند
اول قدم ربودن ایمان مادر است
مادر اگر به راه ضلالت رود یقین
نسل اش مطیع و تابع شیطان کافر است
شیطان لذا دسیسه کند بهر مادران
با حربه های خود که به کارش توانگر است
با نغمه های خوش شده آزادی زنان
ابزار آنکه با خود شیطان برابر است
بر هر کسی که تاج نجابت نمی دهند
کی تاج پادشاه زمان بین معبر است؟
جانم فدای چادر زیبای همسرم
گنجی که از تمامی دنیا گران تر است
عریان شدن آدم اگر فرهنگ است،
دیر آمده ای، که این مسیری تنگ است
چون هر چه که حیوان نگری در این راه
پیش از تو بر این شیوه به صد فرسنگ است
اسوه جمال
ای مرد عزیز و با درایت
اندیشه نما در این روایت:
زن مظهر و اسوه ی جمال است
یک جلوه روی ذوالجلال است
یک آیت و رحمت از خداوند
گردیده زنی برای پیوند
پس بر زن خود چنین نظر کن
از رنجش خاطرش حذر کن
دائم زن خود نما نوازش
تا با تو شود به راه سازش
زن چشمه عشق و مهر و نور است
از ظلمت و تیرگی به دور است
از بس که لطیف و تُُرد و ناز است
مشتاق نگاه دلنواز است
پس این دل شیشه ای مبادا
از آه تو بشکند به دنیا
گر بشکنی اش فقط به یک اخم
او بر جگرت یقین زند زخم
پس با زن خود نما مدارا
حاجات دلش نما مهیا
زن دست نوازشی بجوید
یاری که ثنای او بگوید
هر حیله که می زند به کارش
آن بوده برای جلب یارش
دنبال کسی رود که او را
مستانه بخواهدش به هر جا
قطعاً دل او اگر به مَردی است
این عشق یگانه بهر فردی است
جانانه زن یقین دو تا نیست
او اهل شقاوت و جفا نیست
معشوق و نگار زن یکی باد
پس او دل خود به هر کسی داد،
وی را طلبد به جانب خویش
تکمیل و تمام و بی کم و بیش
اما به نهاد و قلب مَردان
امیال و طلب بود فراوان
مردان نه فقط پی زنانند
دنبال تمام این جهانند
هم طالب همدم و عیالند
هم فکر مقام و کار و مالند
پس بین دو مرد و زن نبینید
دوران وصال و عشق جاوید
گو در همه جهان زنی کو
با شوهر خود رفیق و همسو
راضی شدن زنان بعید است
چون تشنگی زنان شدید است
از حس رقابتش چه گویم؟
در وصف حسادتش چه گویم؟
این خصلت بد اگر نمی بود
می شد همه وجود زن سود
پوشش زنان
زن نور خدا به روی خاک است
در فطرت خود لطیف و پاک است
بیچاره زنی اگر خطا رفت،
در چاه ضلالت و فنا رفت،
گمراهی آن غریق نادان
اغلب بُوَد از گناه مَردان
بی غیرت و نا کس و هوس باز
زن را کُنَد از مسیر خود باز
زن شرم و حیا و عفّت خویش
دارد همه از تولّدش پیش
گر جامه بُوَد سفید و بی خال
با آن تو اگر روی به پا چال؛
انواع سیاهی و پلیدی
حتماً به فنا دهد سفیدی
پوشش به زنان حصارِ امن است
تا بوالهوسی نیاردش دست
دَر را تو اگر گشوده باشی،
با اینکه به خانه بوده باشی؛
کِی ایمنی از هجوم دزدان؟
سرمایه فنا شود چه آسان
کِی میوه تو را همیشه نیکوست
وقتی که تو از تنش کنی پوست؟
مردان به جهان به غیرت و کار
زن هم به عفاف و مِهر بسیار
باشد زن و شوهرش به محفل
همواره برای هم مُکمّل
هر مَرد موفّقی به دنیاست
یک زن به کنار او هویداست
انسان به جهانِ آفرینش
تاجی شده در نگاه و بینش
فردی که شود نگین این تاج
از دامن زن رود به معراج
حجب و حیا
ای بشر حجب و حیا لازمه مرد و زن است
موجب ایمنی و راحتی جان و تن است
فرد با حجب و حیا در همه جا محترم است
بی حیا شخص فرومایه به هر انجمن است
دختران مثل گلی پاک و لطیف اند و ظریف
چشم ناپاک و هوس قیچی ساقه شکن است
دوره گردی که کند کهنه و بنجل به فروش
مسندش در گذر و معبر و روی چمن است
کی جواهر بگذارد بشری بر سر راه؟
بلکه با جمع محافظ سر تاجش وطن است
گوهر عفت زن ثروت و سرمایه اوست
که یقین ارزش آن فوق بیان در سخن است
چادرت خواهر خوبم نه فقط حافظ توست
بلکه چون دژ به یقین حافظ ایمان من است
حجاب و ایمان و غیرت
زمانی چون کمی ترس از خدا بود
به شهر مومنان حجب و حیا بود
نمی دیدی به معبر روزه خواری
به شهری این همه عبد فراری
زنان را بد حجابی گشته عادت
که در مردان ایشان مرده غیرت
چرا؟ چون رزق مردم با دروغ است
دیانت هم ضعیف و بی فروغ است
ربا با رشوه راه ارتزاق است
که خلق و دولت این را اتفاق است
نه دولت فکر دین باشد نه ملت
که تمثیلی بود با این عبارت
اگر حاکم کند در کوچه ای قوز
کند ملت پی اش پیوسته چلغوز
نیست حجاب بهر ما محدودیت
بلکه باشد بهترین مصونیت
تا شَوی ایمن ز خشم کردگار
چادرت را از سر خود بر مدار
ژولیده نیشابوری
بشنو از چادر که در توصیف زن
تار و پودش با تو می گوید سخن
چادرم باشد مرا معیار ایمان و شرف
همچو مروارید زیبایم درون یک صدف
حفظ چادر از برای بانوان
نصِّ قرآن است چون حِصن اَمان
حفظ چادر خطّ و مشی زندگی ست
بی حجابی منشأ آلودگی ست
ژولیده نیشابوری
چادر زهرا
می رفت دختر بچه ای همراه اُمَّ ش
در کوچه های شهر، اُمَّ ش گفت ای کاش
این چادر زهرا نیفتد از سر تو
یا فاطمه پشت و پناه دخترم باش
کاش هر روز در این چادر زیبا باشی
در پناه و کنف حضرت زهرا باشی
کاش حرمت بنهی بر سر مامان عزیز
تا که خوشبختی و عزت به تماشا باشی
دل نبرده ز من مد امروز
دلخوشم بر حجاب دیروزم
در مصاف نگاه آلوده
شکرلله همیشه پیروزم
مدعی خواهد مرا بی دین کند با لفظ دوست
چادر من همچو تیر زهرگین، بر چشم اوست
چادر نه، حریری از بهشت است، آری
آیینه نور و سوره بیداری
فصلی ز فروغ آفتاب زهراست
این چادر روشنی که بر سر داری
حجاب نه، تجلی «خدا – پیوندی» ست
تنپوش وقار و عزت و فرمندی ست
شکرانه عصمت و زکات حسن است
از بندگی خدا، رضایت مندی ست
چادرم سند بندگی و عبودیتم را امضا می کند!
می گویند سیاهی چادرم چشم را میزند!
عفّت و پاکیِ زن کهنه نگردد به زمان
تا ابد چادرِ زینب، خوش و تازه ست و جدید
آنکه گوید به تو بگشای ز سر، بندِ حجاب
بی گمان دوخته بر عفّتِ تو چشمِ امید
چادری سنگین و رنگین
ای بشر بنگر در ایران بهترین نوع حجاب
چادری سنگین و رنگین آفرین بر این صواب
کی نهد عاقل طلا را بی محافظ بین راه
تا که راحت سارقی جرمی نماید ارتکاب؟
حفظ گوهر گوهری را عین کاری واجب است
بی سبب هرگز نمی باشد جواهر پشت قاب
چون اگر انسان نباشد حافظ دارائی اش
هستی اش از کف رود قطعا زمانی وقت خواب
بودن صندوق فولادی به بازار طلا
کی شود از وزن و حجمش مایه رنج و عذاب؟
بلکه بر مالک سلامت را ضمانت می کند
ایمنی بهتر و یا تشویش و در دل التهاب؟
خانه را دیوار و درهایی مناسب لازم است
بهر عفت هم حفاظی ایمن و کامل بیاب
چون حجاب از بهر عفت چون سپر می باشدت
گر سپر محکم بگیری پس نداری اضطراب
خواهرم! دزدان عفت در کمین بنشسته اند
تا فریبندت به وهم و وعده هایی چون سراب
واژه آزادی و دلسوزی جنسیتی
حیله دزدان بود در پشت الفاظ و نقاب
گوهر عفت سزاوار تو باشد خواهرم
تاج شاهی را سزا باشد جواهر های ناب
قدر آن گوهر ولی وقتی نمی داند زنی
در گذر ارزان فروشد یا نهد در منجلاب
خالق هستی فقط بر آدمی بخشیده عقل
از همین رو اختیارش داده بهر انتخاب
بین هر حیوان و انسان اختلافی فاحش است
از تفاوت ها یکی پوشش بود با این حساب
اگر از میوه ای سالم کنی پوست
شود فاسد که پوشش حافظ اوست
تو را هم خواهرم حفظ حجابت
حفاظت می کند از دشمن و دوست
تن داده است چشم حریفان چو خواب را
غافل شدند جمله، عفاف و حجاب را
بی بند و بار زن چو برون آمد از نقاب
از دشمنان گرفت طریق عتاب را
حفظ حجاب، امر حیّ اعظم است
دست رَد بر سینه ی نامحرم است
حفظ چادر تا که گردد پرده دار
می شود هر دختری، کامل عیار
.. .
در خیابان چهره آرایش مکن
از جوانان سلب آسایش مکن
زلف خود از روسری بیرون مریز
در مسیر چشم ها افسون مریز
یاد کن از آتش روز معاد
جلوه ی گیسو مده در دست باد
خواهرم دیگر تو کودک نیستی
فاش تر گویم عروسک نیستی
خواهرم، این لباس تنگ چیست؟
پوشش چسبان و رنگارنگ چیست؟
خواهرم، اینقدر طن نازی مکن
با اصول شرع لج بازی مکن
خواهرم ای عاشق دین مبین
یک نظر ازواج پیغمبر ببین
حجاب حکم الهی
اگر رقیب، دل خود زغصه آب کند
محال آنکه توان رفع از حجاب کند
بگو به مدعی، هرگز به ادعا نرسی
بسوز! عاقبت این غم تو را کباب کند
هزار مثل تو کردند این خیال، ولی
نشد میسر ایشان که فتح باب کنند
بمرد و حسرت این درد را به گور ببرد
امید آنکه نصیب تو را تراب کند
هر آن که کوشش رفع حجاب بنماید
خدای، خانه عمر ورا خراب کند
به اصل، منکر و در فرع، گفتگو کردن
به مثل اوست گل اندود، آفتاب کند
تو را که نیست جوی از حقایق اسلام
بگو کدام طریقت تو را حجاب کند؟
اگر به حکم خدا و صریح قرآن است
زنان مسلمه باید که رخ نقاب کند
فردوسی
مرا از هنر موی بد در نهان
که آن را ندیدی کس اندر جهان
نه کس موی من پیش از این دیده بود
نه از مهتران نیز پوشیده بود
اوحدی
خوب، چون روی خود بیاراید
از نماز و ورع چه کار آید؟
شهریار
تارِ مویی ز تو، چون دیده ی دزدان بیند
ابر، گریان شود از حزن و غمِ عرشِ مجید
تو توانی که شبی نیک بخوابی تا صبح
وانگه از عمد، نبندی درِ منزل به کلید؟
چادری هستم و محجبه ام
دختری از تبار عاشورا
مادرم شد کنیز فاطمه و
پدرم شد غلام شیرخدا
ای خوشا آنکه سرِ نفسِ ستمکاره ی خویش
به اطاعت ز خدا، با شَعَف و عشق بُرید
ای خوشا آنکه میانِ هوسِ خویش و خدا
از سرِ خویش گذشت و نَفَسِ یار گُزید
کرده ام حفظ با حجاب خود
حرمت رنگ سرخ خون شهید
از سیاهیِ چادرم گشته
رنگ رخسار من زلال و سپید
خواهرم! حال که زیبایی و قدرت داری
راهِ حق رو! نه در آن دَم که دَمِ مرگ رسید
مطمئن باش که او، حقِّ تو ناحق نکند
اجرِ تقوای زنان نیست کم از اجرِ شهید
فارغ شو ز عشوه های تن تن تن تن
از نور بپوش جامه و پیراهن
از مرز تنانگی گذر کن با عشق
آداب فرشتگی بیاموز، ای زن!
حمیدرضا برقعی
خواهرم! مریم و زهرا چو شود اُسوه ی تو
نفروشی گُهرِ خویش به هر چشمِ پلید
به خدا پاک ترینی و نیرزد که دَمی
ببَرَد دیوِ سیه از دلِ تو، نورِ سپید
حمیدرضا شیرعلی
چادرش دست نوازش به سر دشت کشید
دشت هم از نفس چادر او گل می چید
اسماعیل دهقان
تو قلب زمین و قبله دل هایی
همزاد فرشته ای، خدا سیمایی
تنپوش سپید نور را بر تن کن
ای گوهر عشق! در صدف زیبایی
دنیا به تتن تتن تتن افتاده
یعنی به سراشیبی تن افتاده
در کوچه ابتذال دنیا شیطان
با وسوسه در کمین زن افتاده
گوش کن تا دامنت پُر دُرّ کنم
آگهت از زینت چادر کنم
دختران را سدّ فحشا، حجاب است
عزت دنیا و عقبی چادر است
ژولیده نیشابوری
حفظ چادر نهی زشتی می کند
دوزخی زن را بهشتی می کند
حفظ حجاب قدر زن را قائمه ست
زان که چادر یادگار فاطمه ست
ژولیده نیشابوری
در عشق، تو اقتدا به زهرا کردی
صد پنجره نور، بر جهان وا کردی
آرامش و رستگاری دنیا را
در خیمه حجابت مهیا کردی
ژولیده نیشابوری
این کلام نَغز از پیغمبر است
حفظ حجاب بهر زن ها سنگر است
بشنو از من، دست و پا گیرش مخوان
از جوانان است، از پیرش مخوان
ژولیده نیشابوری
ای خوشا آنکه به ایّامِ جوانی و خوشی
عقلِ پیریش چو خورشیدِ فلک گشت پدید
ای خوش آن پیر که برگشت به راهِ معبود
چون که بی حاصلیِ جلوه گری را فهمید
زلفکانت خود حجابی بر نگاهت می کشد
وای از آن روزی که زلفت از حجاب آید برون
خوب کردی که رخ از آینه پنهان کردی
هر پریشان نظری لایق دیدار تو نیست
وافی عراقی
آینه بی حجاب، به طبع گیرد غبار
خوش بود آئینه را، پرده بر آن داشتن
منع تماشاچیان، گر نکند باغبان
می نتواند به باغ، سرو روان داشتن
غنچه به باغ ایمن است، تا بود اندر حجاب
آفت جان و دل است، چهره عیان داشتن
محمدرضا ترکی
یادگار قرنها عفت، نجابت، بندگیست
سرفراز داستان ها، چادر ایرانی است
دخترا، می کنم از مغلطه کاران خبرت
که مبادا ببرند از ره عفت به درت
تا خبردار شوی یا به قلم یا تبلیغ
برده چادر ز تو، بنهند کلاهی به سرت
زن چون عفیف گشت و سخندان و پارسا
دیدار او هزار غم و درد را دواست
باید صفای روح بیابی که کیمیاست
زن، ای حُسنِ روی تو آیینه خداست
دلفی
دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت
تا چون خورشید نبینند به هر بام و درت
بارها گفته ام این، روی به هر کس منمای
تا تأمل نکند دیده هر بی بصرت
ماه رخسار بپوشی تو بُت یغمایی
تا دل خلقی از این شهر به یغما نرود
صعقه می خواهی حجابی در گذار
فتنه، می جویی نقابی برفکن
سعدی
خواهرم ای دختر ایران زمین
یک نظر عکس شهیدان را ببین
خواهرم اینقدر طنازی مکن
با اصول شرع لجبازی مکن
در امور خویش سرگردان نشو
نوعروس چشم نامردان نشو
محمدرضا آقاسی
پر چادرت
چون نظر، واسطه علقه هر مرد و زن است
کور باد آن که کُند رفع حجاب از ایران
در صدف، هیچ هنر نیست اگر شن باشد
عفت آن است که در ظاهر و باطن باشد
گویی دلم هم با دل زهرا گره خورد
خیاط هر کوکی که پای چادرم زد
شبیه پیله به دورم تنیدست شاید
شوی، دلیل عروجی که محضرش زهراست
بوی زهرا و هاجر و مریم
از پر چادرت سرازیر است
در این آشوب تهران چادرت عطر خدا دارد
هزاران دلبر زیبا چنین عطری کجا دارد؟
بانوی نجیبی و دلم از تو بنا شد
بانو شدنت باعث آقایی ما شد
طلوعی
تو درون پرده، خَلقی به تو مبتلا، ندانم
به چه شیوه می بری دل، تو که رخ نمی نمایی
هاتف اصفهانی
چندان که مجاور حجابی
داری صفات نهان کعبه
خاقانی
گشته حجاب عارضت زلف و نسیم بی خبر
آه کجاست تا کند برطرف این حجاب را
محتشم کاشانی
کی برون آیی ز پرده آشکار؟
چند روی خوب را پنهان کنی؟
یاری است مرا، ورای پرده
انوار رخش سِوای پرده
فخرالدین عراقی
چادر مشکی کشیدی مثل کعبه بر سرت
بعد از این برگردنم بانو طوافت واجب است
هاشمی
https://hawzah.net/fa/goharenab/View/80102/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%A7%D8%B4%D8%B9%D8%A7%D8%B1-%D8%AD%D8%AC%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%D9%BE%D9%88%D8%B4%D8%B4