جلال و جلوۀ جواد
آید نسیم از ره و مُشک تر آوَرَد
عطر بهار از دمِ جان پرور آوَرَد
با موکب معطّر خود این مسیح دم
یک بوستان بنفشه و نیلوفر آورد
در حیرتم که این نَفَس قدسی از کجا
سرسبزی و طراوت و برگ و بر آورد
این پیک مُشک بوی مگر از مدینه است
کز هر گذر که می گذرد گل برآورد
آری نسیم چون طرب انگیز می شود
گل های باغ را به ترنّم درآورد
گل های باغ را به ارادت نثار کن
در پای آن که مژدۀ آن دلبر آورد
آن دلنوازِ عالم و آدم که آسمان
حاشا که از رُخَش مهِ روشن تر آورد
شاید که ماه سر به گریبان فرو بَرَد
کز جَیب «خیزران» مهِ نو سر برآورد
این است مریمی که مسیحا «جواد» اوست
این است آن صدف که مِهین گوهر آورد
تا فیضی از صحیفۀ زهرا به ما رسد
جبریل برگ سبزی از آن دفتر آورد
دلبند مرتضی و جگر گوشۀ رضا
با خود جلال و جلوۀ پیغمبر آورد
شب های انتظار پدر را به راستی
صبح جمال و جلوۀ او بر سر آورد
آن نازنین پدر که فروغ هدایتش
اندیشه را به وادی حیرت درآورد
همراه با ترنّمِ لالایی جواد
اشک از غم فراق به چشم تر آورد
شب ها کنار بستر نازش به ارمغان
چشمی پرآب و چشمه ای از کوثر آورد
جای شگفت نیست که افلاک سر فرود
پیش جلال و شوکت این رهبر آورد
ابر عنایت و کرم و التفات او
آفاق را هر آینه زیر پر آورد
غفورزاده
کعبۀ امید
هر که راهی در حریم خلوت اسرار داشت
دل برید از ماسوا، سر در کمندِ یار داشت
در پناه معرفت، در پرتو آزادگی
راه حرّیت سپرد و شیوۀ احرار داشت
من غلام همت آنم که از روزِ نخست
افتخارِ دوستی با عترتِ اطهار داشت
جز «رضا» عهد مودّت با کسِ دیگر نبست
جز «جواد» از هر چه گویی بگذر و بگذار داشت
تا جمال شاهد ما در حجاب غیب بود
ادعای صدق ما را مدعی انکار داشت
کیست این مهر جهان آرا که همچون آفتاب
جلوه ها نور جمالش از در و دیوار داشت
کیست این سرو سَهی بالا، کز استغنای طبع
لطف و احسان و کرم بود آنچه برگ و بار داشت
یک طرف خیر کثیر فاطمه میراث برد
یک طرف خُلق عظیم از احمد مختار داشت
مظهر تقوا و عصمت، مطلع «اَللهُ نور»
نور علم و معرفت از حیدر کرّار داشت
مطلع الفجر حقیقت آشکارا شد از این
لیلة القدری که مخفی ماند و بس مقدار داشت
ناز پروردی که شب ها تا سحر شمس الشموس
در کنار مهد نازش دیدۀ بیدار داشت
جلوۀ حسن خدادادش تجلّی تا نمود
بُرد از آیینۀ دل ها اگر زنگار داشت
نور علمش گرچه روشن کرده بود آفاق را
دشمن از بی دانشی با او سر پیکار داشت
مجلسی آراست در دربار خود مأمون، ولی
قصد شوم خویش را هم مخفی از انظار داشت
«پور اکثم» ریخت در آن جمع، طرح یک سؤال
یعنی از آن حجت معصوم استفسار داشت
«چیست حکم آن که مُحرِم بود و قتل صید کرد؟»
آن ولی الله ناطق در جواب اظهار داشت:
«کشت از راه خطا، یا عمد؟ در حِلّ یا حرم؟
بنده یا مولی؟ پشیمان بود یا اصرار داشت؟
بسته بود احرام حج یا عمره؟ شب یا روز بود؟
جهل بر او چیره شد یا علم بر این کار داشت؟
خردسالی بود وین صید نخستش بود؟ یا
سالخوردی بود و زین پرونده ها بسیار داشت؟
صید، وحشی بود یا نه، رام بود آرام بود؟
با کدامین صید آن صیّادِ مُحرِم کار داشت؟»
چون رسید این جا سخن «یحیی بن اکثم» شرمگین
با چنان فضل و کمال از دانشِ خود، عار داشت
«خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم
کاین همه نقش عَجَب در گردش پرگار داشت»
بر در این روضه «رضوان» مژدۀ «طوبی لکم»
از پی عرض ارادت عرضه با زُوّار داشت
باید این جا با کمال معرفت شد عذرخواه
هم سرشک توبه هم تسبیح و استغفار داشت
باید این جا حلقۀ بابِ شفاعت را گرفت
سر به زیر از شرمساری، رویِ دل با یار داشت
باید این جا چون «اباصلت» از سویدای ضمیر
گاه ذکر «یا جواد» و گاه «یا غفّار» داشت
باید این جا چنگ زد بر دامن «أمَّن یُجیب»
منتظر بود و به مضطرّ حقیقی کار داشت
گر چه ما امروز محروم آمدیم اما «شفق»
ای خوشا آن کس که فردا وعدۀ دیدار داشت
غفورزاده
پرواز بهار
جلوۀ روی تو در آینه تا پیدا شد
عشق، بی حُسن تو در خاطره، ناپیدا شد
چون «یدالله» که شد جلوه گر از آیۀ عشق
باز در دست خدا، دست خدا پیدا شد
ای دل خلق به زنجیرِ ضریح تو دخیل!
نورِ چشمانِ تو چون شمسِ ضُحی پیدا شد
مثلِ پروازِ بهار از نفسش گل می ریخت
آن که چون غنچه در آغوش رضا پیدا شد
ذرّه شد همسفر شوق، که در بزم وجود
آفتاب رخ تو در همه جا پیدا شد
در دل، ای روشنیِ عاطفه های ابدی!
آنچه گم بود، ز انوار شما پیدا شد
در کلام دل ما رایحۀ عشق نبود
عشق با نامِ تو در دفتر ما پیدا شد
سجده بردیم چو مشرق به سراپردۀ نور
آفتابِ رخت از پنجره تا پیدا شد
شکوهی
باب الجواد
جهان را می شناسد، لحظۀ غمگین و شادش را
از این رو سخت در آغوش می گیرد جوادش را
پسر مثل پدر می خندد این یعنی که از حالا
میان این دو قسمت می کند دشمن عنادش را
جهان از بعد عیسی اولین بار است با حیرت
درون قالب یک طفل می یابد مرادش را
چه طفلی؟ طفل معصومی که پیرِ دیر را حتی
هوایی می کند از نو بسازد اعتقادش را
چه ذکری بر زبان دارد؟ چه رازی در بیان دارد؟
که هر عالِم به این معیار می سنجد سوادش را
قدم آهسته برمی دارد و پیوسته تا منزل
که راه مستقیم از او بجوید امتدادش را
به جای کاظمین امسال هم راهی شدم مشهد
نشد تا سرمه چشمم کنم خاک بلادش را
بهشت است این حرم از هر دری وارد شود شاعر
ولی من دوست دارم بیشتر باب الجوادش را
محمدحسین ملکیان
دردانهٔ امام رضا
با حضورت ستاره ها گفتند
نور در خانۀ امام رضاست
کهکشان ها شبیه تسبیحی
دستِ دُردانۀ امام رضاست
مثل باران همیشه دستانت
رزق و روزی برای مردم داشت
برکت در مدینه بود از بس
چهره ات رنگ و بوی گندم داشت
زیر پایت همیشه جاری بود
موج در موج دشتی از دریا
به خدا با خداتر از موسی
بی عصا می گذشتی از دریا
با خداوند هم کلام شدی
علت بُهت خاص و عام شدی
«کودکی هایتان بزرگی بود»
در همان کودکی امام شدی
رزق و روزی شعر دست شماست
تا نفس هست زیر دِیْن توایم
تا جهان هست و تا نفس باقی ست
ما فقط محو کاظمین توایم
من به لطف نگاهت ای باران
سوی مشهد زیاد می آیم
دست بر روی سینه هر بار از
سمت باب الجواد می آیم
سید حمید برقعی
باب رحمت باز شد بر زائرانِ مشهدش
آسمان از منزلش در آسمان دل کنده است
چادر شب رنگِ ماه از روشنی آکنده است
از زمین دارد دوباره نور، می بارد به عرش
نور یعنی؛ بر لب خورشید هشتم خنده است
غصه رفته از دلش؛ اوقاتِ شادش آمده
بین آغوشش دلیلِ «اِن یَکادش» آمده
باب رحمت باز شد بر زائرانِ مشهدش
در مدینه؛ صاحبِ «باب الجوادش» آمده
آب و جارو کرده جبرائیل، با پر، جاده را
می پراند بال هایش هر زمین افتاده را
هدیه ای را می بَرد تا خانه ی سلطان طوس
می بَرد از جانب حق؛ نامِ سلطان زاده را
تا بساط سور و سات شادمانی جور شد
خانه ی خورشید، غرقِ نورِ «نورُالنّور» شد
این طرف؛ چشمِ رضا روشن شد از تابیدنش
آن طرف؛ چشمان شور دشمنانش کور شد
عالِم آل محمد عالِمی آورده است
عالِمی که مکتبِ درسِ خدا پرورده است
پیش او «یحی بن اکثم» ها تلمّذ می کنند
عالِمان را علم او طفل دبستان کرده است
من که باشم تا برای مدح او شاعر شوم؟!
مصرعی گفتم که شاعرهاش، را چاکِر شوم
آمدم اینجا بیاندازم دلم را در ضریح
آمدم تا صاحبِ دربار را زائر شوم
از درِ باب المرادش هر که داخل می شود
با خروشِ چشمه ی جودش مقابل می شود
با ضریحش؛ طبعِ شعرِ هر کسی گل می کند
بی سوادِ این حرم؛ یکباره دعبل می شود
دستِ رقص پرچمش دل می سپارد آسمان
پای کوه گنبدش سر می گذارد آسمان
کاظمین از روز روشن نیز نورانی تر است
اصلا انگاری سه تا خورشید دارد آسمان
رضا قاسمی
حرمش کعبه جانها به حجاز دل ماست
شادی کل عباد است عباد است عباد
فتح ابواب مراد است مراد است مراد
شادی و شور، جهاد است جهاد است جهاد
عید میلاد جواد است جواد است جواد
مظهر عفو رحیم است رحیم است رحیم
که کریم ابن کریم است کریم است کریم
حبّذا شمس ولایت قمرت بخشیدند
بصر نوری و نور بصرت بخشیدند
قرص خورشید به وقت سحرت بخشیدند
خود جوادی و جواد دگرت بخشیدند
گشته از فیض گلت بیت ولایت گلشن
دیده ات باد به دیدار محمد روشن
این پسر مظهر حسن احد دادگر است
این پسر خلق زمین را و زمان را پدر است
این پسر همچو پدر بضعة خیرالبشر است
این پسر از همه خوبان جهان خوب تر است
این پسر هستِ رضا هستِ رضا هستِ رضاست
همچو قرآنِ محمد به سر دستِ رضاست
این جواد است که جود آمده جود از کرمش
خواهد ار جود کند ظرف وجود است کمش
جود آرد همه شب سجده به خاک قدمش
ماه و خورشید بود گرم طواف حرمش
هر طرف روی کند باز مه محفل ماست
حرمش کعبه جانها به حجاز دل ماست
حامد خالق و دردانۀ محمود است این
به جمال ازلی شاهد و مشهود است این
کنز مخفی ابد را در مقصود است این
گوهر هشت سپهر کرم و جود است این
صاحبان کرم و جود جوادش گویند
کعبۀ اهل دل و باب مرادش گویند
ای به هر لحظه دو صد جان و سرم قربانت
نیست چیزیم که گویم، هنرم قربانت
جان چه قابل که ز جان خوب ترم قربانت
پدرت گفت که جان پدرم قربانت
تو به تن روح و به سر شور و به دل آرامی
رضوی روی، علی خوی و محمد نامی
کل هستی چو کف دست به پیش نظرت
دو مطیعند و غلامند، قضا و قدرت
هر کجا پای نهی علم بود پشت سرت
پور اکثم زده زانوی تلمّذ به برت
به خدایی که تو را داده چنین جاه و مقام
تو ولی نعمت مایی و امام ابن امام
پور هارون ستمگر چو مقام تو شناخت
رنگ از چهره، قرار از دل و هوش از سر باخت
آتشی بود که در شعلۀ نور تو گداخت
گوئیا قلب ورا نطق تو از کار انداخت
خبری تازه ز اسرار الهی گفتی
از هوا و مه و ابر و یم و ماهی گفتی
ای وجود تو همه شاهد یکتایی تو
قلم صنع کند فخر به زیبایی تو
ماه حیرت زدۀ حسن تماشایی تو
زنده هر مرده دل از فیض مسیحایی تو
رضوی ماه رضا جلوۀ تو در دل ماست
دست ما خالی و جود تو همه حاصل ماست
کیست تا چون تو به یک قطره دو دریا بدهد
به گدا بیشتر از ثروت دنیا بدهد
با کلامش همه را شهد مصفا بدهد
حرز مادر را بر قاتل بابا بدهد
ای هماره کرم و جود و عطا زندۀ تو
جود کن جود که جود است برازندۀ تو
من کیم خاک گدایان سر کوی توام
خالی ام از همه و پر ز هیاهوی توام
تشنه ام تشنه ولی تشنه لب جوی توام
میثم بی سر و پایم که ثنا گوی توام
گر چه قابل نبود دم زدنم وقف شماست
قلم و طبع و زبان و سخنم وقف شماست
حاج غلامرضا سازگار
این باب کرم، باب دعا، باب مراد است
سر تا به قدم آینۀ حسن خدایی
کارش ز همه خلق جهان عقده گشایی
جان همگان در قدمش باد فدایی
جود آمده بر درگه او بهر گدایی
در وسعت ملک ازلی نور ببینید
ای چشم بد از ماه رخش دور! ببینید!
ای ماه رجب بوسه بزن بر سر و رویش
ای مهر ببر سجده به خاک سر کویش
ای لیلۀ قدر این تو و این طرۀ مویش
ای خلق خدا روی بیارید به سویش
این باب کرم، باب دعا، باب مراد است
والله جواد است جواد است جواد است
ای چشم رضا محو تماشای جمالت
جبریل، پرش سوخته در سیر کمالت
خورشید بَرَد سجده به ایوان جلالت
میراث محمّد شرف و خُلق و خصالت
بالیده رضا لحظه به لحظه به وجودت
مشهورتر از کل امامان شده جودت
داده ست خداوند به فضل تو گواهی
در کودکی ات سینه پر از علم الهی
دادی خبر از ابر و هوا و یم و ماهی
مأمون که نبودش به درون غیر سیاهی
گویی که شراری شد و یکباره برافروخت
در آتش بغض و حسد و کینۀ خود سوخت
در سن طفولیتت ای عالِم عالَم
علم ازل و علم ابد بود مجسم
زانو زده در محضر تو زادۀ اکثم
نه زادۀ اکثم که تمام علما هم
تا زنگ ز آینۀ دل ها همه شوید
قرآن به زبان تو سخن گفته و گوید
حاج غلامرضا سازگار
نور جمال جواد
ای گدای درگه احسان تو جود و کرم
زآسمان بذل تو باریده اختر چون درم
عاشق روی تو را در دل هزاران مهر نور
سائل کوی تو را صد آسمان جاه و حشم
اصل دین خیرالوری کهف التقی بدرالدجی
جان حق نور الهدی ابن الرّضا خیرالامم
مهر و ماهت وام بگرفته است از نور جمال
اخترانت سجده آوردند بر خاک قدم
هم سما مرهون لطف بی زوالت هم زمین
هم عرب مدیون جود بی مثالت هم عجم
هم جوادبن جوادبن جوادی وقت جود
هم کریم بن کریم بن کریمی در کرم
نکته ای پرسید مأمون در جوابش رازها
گفتی از ابرو و هوا و ماهی و امواج و یم
پور، اکثم پیش لطفت از خجالت گشت لال
خواست خود را افکند از شرم در چاه عدم
در سنین کودکی از سوی حق بودی امام
همچنان عیسی که در گهواره زد از وحی، دم
دامن ریحانه از مهر رخت دریای نور
عاشر ماه رجب از احترامت محرتم
دم به دم باید زاشک شوق خود گیرم وضو
تا زخون دل زنم بیتی در اوصافت رقم
ای چراغ و چشم ده معصوم ای نور نهم
زادۀ هشتم امام و هفت گردونت خدم
ای زششسو پنج حس و چار ارکان و سه روح
در دو گیتی زامر یکتا با نظافت منتظم
گر چه سر تا پای جرمم، تا مرا یاری چه باک
گر چه پا تا سر گناهم، تا تو را دارم چه غم
کیست مثل تو که در طفلی زسرداران علم
علم او گیرد فزونی نام او گردد عَلَم
با هزاران حلَ مشکل در سنین کودکی
ریختی یکباره وضع قصر مأمون را به هم
مور اگر حکم از تو گیرد سلیمان وجود
تاج بستاند زمأمون، سلطنت از معتصم
مهر و مه دوآیتند از مصحف رخسار تو
زان، خدا بر این دو آیت خورده در قرآن قسم
سرزمین مکه را بر کاظمینت التجا
چار ارکان حرم را چار دیوارت حرم
آن که در راه تو از جان و تن خود نگذرد
هم به جان کرده جفا و هم به تن کرده ستم
جود تو جود خدا و لطف تو لطف خدا
یا جواد الاولیا ای مظهر الله اتم
هر که هستم هر چه هستم هستیم مهر شماست
با همین روی سیاه و دست خالی پشت خم
تو همان جان وجودی ما همان جسم ضعیف
ما همان تاریکی محض و تو خورشید قدم
ای همه خورشید عالم تاب بر ما هم بتاب
وارهان از تیرگی ونور کن سر تا قدم
مهر رخسار تو نور محض و چشم ما ضعیف
جود و احسان تو بیش از بحر و ظرف ماست کم
هم به تو محتاج از صبح ازل فضل و کمال
هم زتو پاینده تا شام ابد علم و حکم
هر که شد ظرف وجودش خالی از مهر شما
پر شود از آتش خشم خداوندش شکم
نار با تو می شود رشک گلستان خلیل
خلد بی تو خانۀ درد و غم و رنج و الم
با وجود آن که از اعمال، دستم خالی است
از ازل دانسته ام مهر شما را مغتنم
دین من عشق شما، آئین من مهر شماست
گو که سازد دشمن کافر به کفرم متّهم
با تولاّی توام دیگر به این و آن چه کار
آن که را باشد صمد کاری نباشد با صنم
می فروشم تا صف محشر به آب خضر ناز
گر رسد بر کام جانم از یم جود تو نم
جود تو بر جود و احسان و کرم داد آبرو
مهر تو وحدت دهد بر گرگ و چوپان و غنم
نقش پای زائرت در دیدۀ میثم بود
بهتر از ملک عجم تابنده تر از جام جم
حاج غلامرضا سازگار
آینۀ نور جواد
باز گل وا شده و دهر گلستان شده است
گلبن عشق شکوفا و گل افشان شده است
با نسیم سحری عطر بهار آمده است
چمن حسن پر از لاله و ریحان شده است
باز کن پنجره را صبح وفا سر زده است
نهمین مهر جهان تاب نمایان شده است
مهبط وحی خدا، شهر پر از نور رسول
از تجلای همین مهر چراغان شده است
آفرینش شده از شوق تماشا کده اش
چشم هستی به رخش واله و حیران شده است
آری این آینۀ نور جواد است کز او
آسمان مثل زمین آینه بندان شده است
یک نظر کرد به او شمس ضحی ناگه دید
جلوۀ او به هزار آینه تابان شده است
همره زمزمۀ خواب و زلال اشکش
شادی شمس ضحی باز دو چندان شده است
بضعۀ پاره تن اشرف انسان ها اوست
هرکه در مکتب او آمده انسان شده است
پور موسی است که انوار خداوندی او
باعث حیرت صد موسی عمران شده است
نه همین کور شفا یافته از حضرت او
دردها با نگه اوست که درمان شده است
سائلان حرم عشق کریم آمده است
آن که از جود و کرم شهرۀ دوران شده است
آسمان دید که با جوشش دریای کرم
ساحل جود پراز لؤلؤ و مرجان شده است
پور اکثم به خداوند که حیرت زده از
پاسخ مسأله هایی است که عنوان شده است
جز خدا کیست که آگه بُود از منزلتش
قدر او در دل هرکس که فروزان شده است
چون کند شکر«وفائی» که ز فیض نگهش
آبرومند دراین عالم امکان شده است
سید هاشم وفایی
مرحمت خداى
گشود دیده چو بر این جهان امام جواد
به روى خلق در مرحمت خداى گشاد
شکفت تا گل رویش ز بوستان رضا علیه السلام
بداد مژده به اهل نیاز، پیک مراد
عیان تجلّى حق شد ز روى این مولود
جهان پیر جوان شد ز شوق این میلاد
نهم امام که روز دهم ز ماه رجب
ز دیدن رخ او ثامن الحجج شد شاد
ز آسمان برکات خداى، نازل شد
ز یمن مقدم او بر زمین چو گام نهاد
گرفت چنگ به چنگ وز اشتیاق سرود
مَلَک ز بام فلک نغمه مبارک باد
خداى، جود و کرم را به خلق کرد تمام
چو دیده مظهر جود خدا به دهر گشاد
زهى مقام که جسته است علم از او یارى
زهى شرف که گرفته است عقل از او ارشاد
امید بسته به الطاف او سیاه و سپید
پناه در کنفش جسته بنده و آزاد
ز فیض دانش او جان گرفت علم و خرد
ز نور بینش او جلوه یافت استعداد
به یمن لطف عمیمش کرم گرفت قوام
به دست همت او شد جهان جود ایجاد
گداى بارگه جود اوست حاتم طى
غلام درگه فرّ و شکوه اوست قباد
بود ز پرتو اندیشه اش خرد روشن
کند ز فکرت او عقل پیر استمداد
فکنده سایه ز مهرش هماره بر سر عدل
زده است شعله ز قهرش به خرمن بیداد
زبان ناطقه لال است در مدیحت او
که با کمالش ما ناقصیم همچو جماد
اگر به آتش دوزخ نظر ز لطف کند
شراره از نگهش سردتر شود ز رماد
اگر که نامه اعمالم از گنه سیه است
شفاعت تو مرا بس بود به روز معاد
همیشه تا به عدد کمتر است الف از با
هماره تا که فزون تر ز صاد باشد ضاد
بود عدوى تو دایم قرین محنت و غم
بود محبّ تو پیوسته خرّم و دلشاد
غلام رضا قدسى
گلبن باغ ولا
ستاره سحری مژدۀ سحر می داد
فروغ صبح ز پایان شب خبر می داد
ز صحن سینۀ ما دست عاطفت از شوق
کبوتر دل ما را به عرش پر می داد
فضای شهر مدینه معطر از گل بود
شبی که گلبن باغ ولا ثمر می داد
مگر نسیم ز باغ بهشت آمده بود
که بوی ناب گل وسبزه های تر می داد
سحاب رحمت حق بر مدینه سایه فکند
خدا به حجت خود کوثری دگر می داد
فلک به یمن قدومش ستاره باران بود
خدا به شمس سپهر ولا قمر می داد
زدیدگان پدر اشک شوق جاری بود
شبی که بوسه به رخسارۀ پسر می داد
برای خلق گنهکار در شب میلاد
خدا به نخل شفاعت دوباره بر می داد
نهم سپهر ولایت جواد اهل البیت
کریم بود و به هر بینوا گهر می داد
هنوز کعبه شهادت دهد بدان محفل
هرآن که مسئله پرسید از او نظر می داد
دلم گرفته چه می شد اگر خدا یک شب
چنان نسیم به کویش مرا گذر می داد
چه عقده ها که« وفایی» زدل نمی شد باز
به ما اگرکه خدا برگۀ سفر می داد
سید هاشم وفایی
میلاد جواد ابن الرضاست
عید میلاد است میلاد جواد ابن الرضاست
خرّم از رویش زمین و روشن از نورش فضاست
داد ذات کبریا ریحانه را ریحانه ای
کز شمیم روح بخش او دو عالم را صفاست
آمد آن ماهی که صد خورشید شد پروانه اش
تافت آن مشعل که نورش نور حُسن ابتداست
بحر مواج سه دُر، درّ گران هشت بحر
چار امّ و پنچ حسّ و شش جهت را مقتداست
نام نیکویش جواد، آبا و ابنایش جواد
سر بلند از بذل دست لطف او، جود و سخاست
اوست آن ریحان ریحانه کز بوی خوشش
مشک افشان تا قیامت دامن باد صباست
گر چه در برج ولایت گشته خورشید نهم
در حقیقت اولین نور جمال کبریاست
جود را نازم که حتی خازن باغ بهشت
دست از جنّت کشیده بر سر کویش گداست
او جواد اهل بیت و ما گدای اهل بیت
کار ما عجز و گدایی، کار او لطف، عطاست
بر فقیر انفاق کردی پیش تر از آن که گفت
بر گدا اعطا نمودی بیشتر از آن چه خواست
هر که در کویش گدا شد، ما گدای کوی او
هر که از راهش جدا شد، راه ما از او جداست
تربتش بیت الله و بیت الرّسول است و بقیع
کاظمینش هم نجف هم سامره هم کربلاست
حاجت ار داری بگو با او که نجل فاطمه است
درد اگر داری بیار این جا که این ابن الرّضاست
داشت مأمون، ماهی کوچک نهان در دست خویش
گفت با چشم خدا این چیست کاندر دست ماست
داد چون پاسخ ورا از ماهی و از ابر، و یم
دید او در سن طفلی عالم از ارض سماست
سر نهم بر پای او سر را چه قدر و قیمتی
جان فشانم در رهش جان را کجا اجر و بهاست
نام زیبایش محمّد چهره، مرآت الرّسول
کنیه اش آمد تقی خود خلق را کهف التقاست
گرد راه کاظمین خوش تر از مشک و عبیر
خاک زوّار حریمش بهتر از آب بقاست
نی عجب گر در طفولیت امام خلق شد
او امام خلق عالم پیش تر از پیش هاست
عرش و فرش و دوزخ و حنّت به حکمش پایبند
آدم و حور و پری، جن و ملک را پیشواست
آن که فرمودش امام هشتمین روحی فداک
هر چه مدح من رسا باشد به وصفش نارساست
من نمی گویم خدا باشد ولی گویم که او
جلوه اش بی ابتدا و رحمتش بی انتهاست
فیض بخشد از دمش بر آدم و جن و ملک
هر که را بر آستان قدس او دست دعاست
خلق عالم را چراغ رهنما خواهیم بود
تا که فرزند رضا ما را امام و رهنماست
صد چو عیسی آستان بوس حریمش با ادب
صد چو موسی خادم بیت الولایش با عصاست
هر که رو گرداند از او کلّ طاعاتش هدر
وآن که سر پیچد زحکمش جمله اعمالش هباست
بحر لطفش همچو بحر رحمت حق موج زن
دست جودش همچنان دست علی مشکل گشاست
ای که دست سائلت باشد به فرق نه فلک
وی که خاک زائرت درد و دو عالم را دواست
دست من خالیست اما کفّۀ جود تو پٌر
کار من باشد گدایی کار تو جود و سخاست
من گدایم من گدایم تو جوادی تو جواد
جود از آن جوادست و گدایی از گداست
من نه جنّت خواستم نه حور خواهم نه قصور
جنّت و حور و قصور من فقط مهر شماست
گر ندارد مهر تو زاهد زفاسق بدتر است
طاعت هر کس که دشمن با تو شد مثل زناست
گر شود در کعبه، خصمت کشتۀ راه خدا
باز بر پیشانی اش بنوشته، این خصم خداست
پای شوم تیرگی، بر ساحت ما چون رسد
چارده مهر جهان افروز، پیش روی ماست
چارده ماه فروزان چارده خورشید نور
چارده اختر که هر یک را دو صد شمس الضّحاست
چارده مرآت داور، چارده تصویر حق
چارده کعبه که در دامانشان کوه صفاست
هر که را از دامن اینان شود کوتاه دست
آتشش گِرد سراست و دوزخش در زیر پاست
بار معبود! تو می دانی که مرغ روح من
معتکف در کاظمینِ آن شه ارض و سماست
گر چه دورم از حریمش، هست قبرش در دلم
سینه ام را از فروغش یک جهان نور و ضیاست
تا مرا در سینه باشد مهر فرزند رضا
هم تو خوشنودی و هم پیغمبرت از من رضاست
تا که میثم را زبان در کام و جان در پیکراست
با زبان شعر بر این خاندان مدحت سراست
حاج غلامرضا سازگار
جواد ابن الرضا سرچشمه جود
امشب زمین و آسمان باید چراغانى شود
سرتاسر روى زمین از گُل، گل افشانى شود
بلبل به عشق روى گل مست غزلخوانى شود
اَکناف عالم سربه سر تزیین و نورانى شود
وآنگه ملک آماده پُست نگهبانى شود
جبرییل مأمور از پى گهواره جنبانى شود
چون حجت بر حقّ حق محبوب معبود آمده
یعنى جواد ابن الرضا سرچشمه جود آمده
در دهم ماه رجب ماهى ز یثرب سر زدى
کز مقدمش روح الامین در عرش بال و پر زدى
وز پرده دل نعره الله اکبر بر زدى
کامروز ذات حق شرر بر تار و پودش بر زدى
بر تارک خلق جهان زین مژده حق افسر زدى
ساقى کوثر زین خبر فریاد شادى بر زدى
کز بهر یارى بشر سرمایه سود آمده
یعنى جواد ابن الرضا سرچشمه جود آمده
از یمن این زیبا پسر وا شد گره از کار ما
شد سایه لطف خدا شامل به حال زار ما
وز رحمت حق شد عیان از پشت پرده یار ما
تا آن که گردد جود او سرمایه بازار ما
روشن شده از نور او چون روز شام تار ما
با دلربایى دل برد از دست ما دلدار ما
برگو تو بر خلق جهان آن روز موعود آمده
یعنى جواد ابن الرضا سرچشمه جود آمده
او آمده احیا کند با جود خود موجود را
پاینده سازد در جهان او پرچم محمود را
سازد مشخص بهر ما راه زیان و سود را
راضى کند با طاعتش او خالق معبود را
خاموش سازد در جهان او آتش نمرود را
گسترده سازد بهر ما او خوان لطف جود را
در کان هستى هر چه بود از جود موجود آمده
یعنى جواد ابن الرضا سرچشمه جود آمده
او آمده با علم خود مشت عدو را وا کند
یحیى ابن اکثم را به یک ایماى خود رسوا کند
اسلام را با منطقش جاوید و پابرجا کند
صدها هزاران راز را بهر بشر افشا کند
کو مجرى حکم خدا از نسل محمود آمده
یعنى جواد ابن الرضا سرچشمه جود آمده
مانند احمد خُلق او تا شهره آفاق شد
در زهد و تقوا چون على در ملک هستى طاق شد
مانند زهرا عصمتش سرچشمه اشراق شد
در بردبارى چون حسن نزد همه مصداق شد
همچون حسین بن على فرمانده عشاق شد
گاه عبادت بنده صد یوسف و اسحاق شد
چون عابدین در بندگى مسجود معبود آمده
یعنى جواد ابن الرضا سرچشمه جود آمده
مانند باقر علم او زینت دهد اسلام را
با شیوه صادق کند هوشیار خاص و عام را
با فکر بِکر خویشتن او پخته سازد خام را
چون موسى جعفر کند اجرا همه احکام را
همچون رضا بر هم زند دیباچه اوهام را
شیرین کند از بهر ما او تلخى ایام را
کز بهر ما ژولیده گان این عید مسعود آمده
یعنى جواد ابن الرضا سرچشمه جود آمده
ژولیده نیشابورى
عید نو و عید ظفر و عید جواد است
گل آمد و زد خیمه به گلزار ببینید
شد ماه رخ یار پدیدار ببینید
گسترد به دامان چمن فرش زمرّد
فراش صبا در قدم یار ببینید
از نفخه باد سحر و عطر ریاحین
صحراست مگر کلبه عطار ببینید
خورشید و مه و مشتری و زهره و بهرام
ماتند ز نور رخ دلدار ببینید
این رشته جان در کف و آن تاج مرصع
بر یوسف عشقند گرفتار ببینید
قمرى به نواخوانى و بلبل به تغزل
در پنجه عشق اند گرفتار ببینید
سبزى خط عارض گلنار کلیم است
یا سر زده گل از شجر نار ببینید
خورشید بر آورده سر از مشرق امید
یا آمده گل بر سر بازار ببینید
عید نو و عید ظفر و عید جواد است
اى خلوتیان حرم یار ببینید
بر دامن ریحانه ى ریحانه ى طاهر
ریحانه اى از عترت اطهار ببینید
رخسار جواد النقب چون گل خورشید
طالع شده از خیمه زرتار ببینید
میثم صفت از دار فنا چشم ببندید
تا طلعت حق را به سردار ببینید
مُهر نهم از دایره ی مهر الهی
رخشان شده اى صاحب انصار ببییند
بر سفره ایجاد ز نعمات خداوند
آن مائده را چون گل بی خار ببینید
تا چند اسیر زر و تزویر و غرورید
در لوح قضا گر شده یک بار ببینید
گر از شرر آه ستمدیده نترسید
پس عاقبت کار ستمکار ببینید
در دایره امن خداوند بپایید
جود و کرم و بخشش و غفار ببینید
مردانى شیدا شده بیمار محبت
او را به غم عشق گرفتار ببینید
چو مردمک دیده به چشم نگرانش
جاى قدم یار وفادار ببینید
یک دم مژه بر هم نزند بو که نشنید
بر دیده اش آن یار دل آزار ببینید
محمد علی مردانی
در حریمش جشن میلاد پسر دارد رضا
در بغل امشب یکى قرص قمر دارد رضا
بر زبان شکر خداى دادگر دارد رضا
بارگاه زاده موسى چراغان مى شود
در حریمش جشن میلاد پسر دارد رضا
اِقتران مهر و مه گردیده امشب، یا مگر
نور چشمانش محمد را به بر دارد رضا
بر امام هشتمین حق کرده فرزندى عطا
زین پسر پیغام تبریک از پدر دارد رضا
آمد آن یکتا دُر عصمت که بر میلاد او
تهنیت از حضرت خیرالبشر دارد رضا
بر عقیمى آن که بر فرزند موسى طعنه زد
گو بیا امشب ببین نور بصر دارد رضا
در کنار مهد او بنشسته بیدار و به لب
ذکر خواب از بهر طفلش تا سحر دارد رضا
ذکر خواب از بهر او مى گوید و گریان بود
من نمى دانم چرا چشمان تر دارد رضا
گاهى از این موهبت شاد است و گاهى دل غمین
چون که از پایان کار او خبر دارد رضا
خسرو از مداحى او مى کند بس افتخار
گر بدین منصب مدامش مفتخر دارد رضا
محمّد خسرونژاد